سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در دانشگاه سوربن فرانسه با عنوان «رابطه مردمسالاری و تشیع» در ماههای اخیر ، مسبب نقدها و نظرهای مختلفی شده است. نقد حجت السلام بهمنپور به این سخنان اولین واکنش علمی بود که به پاسخ سروش و جوابیه تکمیلی حجت الاسلام بهمن پور منجر شد . حجت الاسلام بهمن پور در نامه دوم خود متذکر شدند ُ« باور نداشتن اصل امامت آنچنان که مورد قبول شیعیان است پدیده ای نو ظهور در عالم اسلام نیست، و شما نیز به فرض چنین باوری به خیل کثیر برادران اهل سنت می پیوندید که بیش از هزار وچهارصد سال است این اصل را انکار کرده اند. همچنین است انکار اصل مهدویت، با این تفاوت که در این فرض شما به اقلیت بسیار شاذ و محدودی از مسلمین می پیوندید که بدون دلیلی روشن و با فلسفه بافی های بسیار ظنی و با انکار حجیت قول پیامبر اکرم، اجماع علمای اسلام را در این مورد نادیده گرفته اند. نه آن حرفی جدید است و نه این سخنی بدیع»
مدتی پیش حضرت آیت الله سبحانی نیز به این سخنان پاسخ گفته و تاکید کردند « این دیدگاه ها جدید و نو نیست و ایشان (سروش) نیز طراح و پایه گذار آنها نمى باشد، بلکه ریشه در کلام پیشینیان دارد که فعلاً جاى بحث آن نیست»
آیت الله سبحانی نوشت « اصولاً مشکل این نوع نویسندگان این است که پیوند خود را با حوزه هاى علمیه و اسلام شناسان واقعى قطع نموده، آن گاه به نقد و گفتگو مى پردازند. بنده از شخص ایشان و دیگر دوستانى که گاهى دیدگاه هاى نوى دارند درخواست مى کنم این نوع مسائل را قبلاً در محافل علمى حوزوى مطرح کنند و آنگاه چکیده گفت و گوها را منتشر نمایند. این دوستان عزیز هر چه هم متفکر و سخنور باشند در معارف و احکام الهى تخصص ندارند»
آیت الله سبحانی در بخشی از نامه خود می نویسد : جناب ایشان (سروش) به یک رشته اصولى معتقدند که هرگز با ختم نبوت و انقطاع وحى سازگار نیست، این اصول عبارتند از: الف) تداوم وحى نبوى ، ب) اعتقاد به پلورالیسم دینى و صراط هاى مستقیم . درباره موضوع نخست چنین مى نویسد: «تجربه نبوى یا تجربه شبیه به تجربه پیامبران، کاملاً قطع نمى شود و همیشه وجود دارد». و درباره موضوع دوم ایشان به جاى یک صراط به صراط هاى متعددى معتقد است و پلورالیسم را به معناى وسیعى پذیرفته و همه قرائت هاى از اسلام را حق و مایه نجات مى داند.
در این صورت با این اعتقاد چگونه قرائت شیعه را درباب امامان تخطئه مى کند و به قرائت مقابل آن معتقد مى شود. و به اصطلاح خار را در چشم دیگران مى بیند امّا تیر را در چشم خود نمى بیند. ایشان در تعابیرى مى گوید: 1.« این نکته را باید به گوش جان شنید و تصویر و منظر باید عوض کرد، و به جاى آن که جهان را واجد یک خط راست و صدها خط کج و شکسته ببینیم، باید آن را مجموعه اى از خطوط راست دید که تقاطع ها و توازى ها و تطابق هایى با هم پیدا مى کنند، بل حقیقت در حقیقت غرقه شد » .اگر ایشان اعتقاد دارد که «همه اعتقادات صحیح است»، چگونه اعتقاد شیعه را در باب مرجعیت علمى ائمه، خط کج و شکسته مى بیند. این سخنان متعارض نشانه چیست؟؛ 2. «اسلام سنى فهمى است از اسلام و اسلام شیعى فهمى دیگر. و اینها و توابع و اجزایشان، همه طبیعى اند و رسمیت دارند».
اگر بنا به گفته ایشان اسلام شیعى فهمى است از اسلام و طبیعى و رسمى است ، چگونه ایشان اعتقاد شیعه به مرجعیت علمى ائمه را غیر طبیعى مى داند و به رسمیت نمى شناسد؟!»
مطالعه این نامه ها را که حاوی مسائل و نکات بسیار ارزشمندی می باشد به دوستان محقق و اندیشه ورز توصیه می کنم .