روزى مردى از خويشاون حضرت امام زین العابدین علیه السلام نزد وى رفت و چندانكه توانست او را دشنام داد. امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به كسانى كه نزد او نشسته بودند گفت:

ـ شنيديد اين مرد چه گفت؟ مى‏خواهم با من بيائيد و پاسخى را كه بدو مي دهم بشنويد! گفتند :  مى‏آئيم و دوست مي داشتيم همين‏جا پاسخ او را مي دادى.

    امام نعلين خود را پوشيد و به راه افتاد و ميگفت: «و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين»  همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت. چون به خانه وى رسيد گفت:

ـ بگوئيد على بن الحسين است. مرد بيرون آمد و يقين داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسيد على بن الحسين گفت:

ـ برادرم! ايستادى و چنين و چنان گفتى! اگر راست گفتى خدا مرا بيامرزد. اگر دروغ گفتى خدا ترا بيامرزد.

    مرد برخاست و ميان دو چشم او را بوسيد و گفت:

ـ آنچه درباره تو گفتم از آن مبرائى. و من بدان سزاوارم! و راوى حديث گويد، آن مرد حسن بن الحسن بود   مي گفت هيچ خشمى را گواراتر از آن خشم كه به دنبال آن شكيبائى باشد نديدم. و آنرا با شتران سرخ مو عوض نميكنم.

    « و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين» 

    خشم خود را بر خود چيره نكردن، بخشودن خطاكاران و شفقت بر ناتوانان از خصلت خاص و شناخته رسول خدا بود، تا آنجا كه قرآن او را بدين خوى نيكو ستود «و إنك لعلى خلق عظيم »
 همه فرزندان او كه پيشوايان امت‏اند، ازاين مزيت برخوردارند، و على بن الحسين (ع) چهره درخشان اين صفت عالى انسانى است.